شاهکارای غزل
اینجا روکه ملاحظه میفرمایید غزل جون رفته شورت بپوشه چند تا شورت رو هم پوشیده حاجیه خانوم غزل غزل خوابالو داره به بابا میخنده غزل تو خواب ناز ...
نویسنده :
مامان غزل
15:26
از پوشک گرفتن غزل
بالاخره بعد از کلی تلاش 25 دی تونستم غزلو از پوشک بگیرم با تجربه ای که تو این رابطه کسب کردم به این نتیجه رسیدم که کودک خودش باید آمادگیشو پیدا کرده باشه از حدود 1 سالو نیمگی سعی میکردم گهگاهی غزلو پوشک نکنم و مدام براش میگفتم که هر وقت جیش داشتی بهم بگو . اونقدر تو گوشش گفته بودم که وقتی با عروسکاش بازی میکرد میگفت هر وقت جیش داشتی بهم بگو خوب.اما خودش گوشش بدهکار این حرفا نبود حدود 2 سالش هم که شد بازم عزممو جزم کردم که از پوشک بگیرمش و هر بار که میرفتیم دستشویی هیچ خبری نبود یه روز صبح تا غروب که پوشک نبود هیچ جیش نکرد نه تو شلوارش و نه تو دستشویی با خودم گفتم با اینکار به کلیه هاش فشار مییاد و بازم از تصمیمم منصرف شدم بعد از چند وقت...
نویسنده :
مامان غزل
15:12
غزل و ورزشهای حرفه ای
بیرون رفتن غزل با عروسکاش
هر بار که با غزل جونم میخوام برم بیرون کلی با هم درگیری داریم آخه هر بار کلی عروسک میخواد با خودش بیاره بیرون و با کلی بکش بکش و اشک و آه راهی خیابون میشیم یا با التماس و خواهش و هزار جور کلک راضی میشه که لباس بپوشه ...
نویسنده :
مامان غزل
14:28
عکس دفترچه بیمه
چند هفته پیش غزل سرما خورده بود و قرار شد که ببرمش دکتر اما وقتی وارد مطب شدم و دفترچه رو رو میز گذاشتم منشی تائیدش نکرد و گفت که حتما باید عکس دار باشه تصمیم گرفتیم که تو خونه از غزل عکس بگیریم و ببریمش برای چاپ میگفتم غزل لبخند بزن بلند میخندید بابای غزل هم میگفت غزل دست منو نگاه کن مییومد جلو سرک میکشید تا انگشت بابا رو ببینه و میگفتم درست بشین دراز میکشید خلاصه یه 20 دقیقه ای طول کشید تا بلاجبار یه عکس برای چاپ گرفتیم خیلی خنده دار بود اینم چند تا از حالتاش الهی مامان بمیره یه خورده هم رنگش پریده و کسل بود ...
نویسنده :
مامان غزل
14:24
شروع ماه محرم
اولین روز محرم بود و چون همسرم خونه نبود ما خونه ی مامانم بودیم ساعت 3 و 4 بود که از خونه ی یکی از همسایه ها صدای نوحه به گوش میرسید آخه برای اول محرم روضه داشتن ما به غزل گفتیم غزل گوش بده محرمه غزل هم گوشاشو تیز کرد و یکدفعه پاشد سر پا و با ذوق و شوق دور خودش میچرخید و با خوشحالی میرقصید و داد میکشید محرمه و دست میزد و میگفت مامانی پاشو برقص محرمه . ماهم خندمون گرفته بود آخه اون پیش خودش یه چیزه دیگه ای از محرم تجسم کرده بود ماهم میگفتم محرم نباید دست بزنیم باید سینه بزنیم و یا حسین بگیم اما غزل گوشش بدهکار نبود و کار خودشو میکرد به مامانم گفتم حالا که اینقدر ذوق و شوق داره لباساشو میپوشم تا ببریش روضه د...
نویسنده :
مامان غزل
12:45







